تبليغاتX
شاید... جایی برای دل تنگی هایم

شاید... جایی برای دل تنگی هایم

خوش آمديد

سلام اینجا فعلا تعطیله
+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 11:22  توسط رحیمه  | 

ذهنم حسابی به هم ریخته!!! نمیدونم چرا ولی انگار به تناقض رسیدم.............
به یه تناقض بزرگ

خیلی چیزا رو نمی تونم برا خودم حل کنم. و خیلی چیزا برام مسخره است...

حس خیلی بدیه...

فکر می کنم حالم مثل اون مردیه که تو داستان" روی ماه خدا را ببوس" خود کشی کرد.... فکر می کنم خیلی بهش نزدیکم

 

دعا کن زودتر از این حال در بیام..........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 13:7  توسط رحیمه  | 

حالم خوبه و به راهم............

 

 

 

 

 

چیزهای زیادی دارم یادمیگیرم. ازآدم ها

این که خیلی هاشون ارزش دوست داشتن ندارند. و خیلی هاشون دارند....

 

همیشه تو تنهایی هام تنهایی دست و پا میزنم. و کسی نیست که دستمو بگیره تا کمکم کنه!

این روزها فکر می کنم بزرگ شده ام! از نظر اجتماعی! کمی هم بد اخلاق شده ام! زودسر دیگران دادمی زنم! مهم نیست!!!!!!!!!! واقعا برام مهم نیست که سرشون داد می زنم! حقشونه!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:2  توسط رحیمه  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 17:42  توسط رحیمه  | 

سلام

فکر نکنید من مردم نه! زنده ام! نیستم! همین دور و برام!

دعا کنید نه تنها برای من بلکه برای زهرا مریم فرشته(+ عباس) هدی  و ندا و خیلی از بچه های دیگه! تقریبا اوضاع نمیه وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم! فعلا که تموم شده!

 

 

حالا تا بعد!

 

حداقل تا ۵ ماه دیگه کامپوتر ندارم! پس نیستم~ بدونید یا مردم یا نیومدم نت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 18:33  توسط رحیمه  |