پی نوشت(؟؟؟؟!!!) یا بالا نوشت؟؟؟ شاید هم سر نوشت؟!!! نمی دونم..
- مجبور نیستی تا آخرش بخونی.. اصلا مجبور نیستی بخونش...
- یه کم طولانی شد ولی خیلی کمه... خیلی کم... می خوام داد بزنم به اندازه تمام حرف نزدن هایم..
- حال عجیبی دارم... انگار می خوام با خودم و اونایی که دوسشون دارم لجبازی کنم..
- نا شکری نمی کنم ولی دلم برای روزایی داشتیم و دیگه نداریم تنگ شده... انگار این خانواده طلسم شده که نمی خواد رنگ شادی رو ببینه...
- خواستی بخون...
حرف برای گفتن زیاد دارم... آنقدر که قرار بود چند تا پست بنویسم ولی همه حرفامو خلاصه می کنم و تو این پست می نویسم. این جا تنها جایی که تونستم حرف بزنم. هیچ وقت نتونستم تو یه جمعی که هستم حرفمو بزنم. حتی تو جمع های دو نفره. از نظر خودم شنونده خوبی هستم ولی گوینده خوب نه! خیلی موقع ها که اومدم حرف بزنم پریدند تو حرفم و به حرفام گوش ندادند.. ساکت ترین فرد من بودم دیگران فکر می کردند که حرفی ندارم بزنم... ولی سکوتم معنی دیگه ای داشت عین این بود که دلم می خواست برای یه نفر حرف بزنم...
بچه که بودم یادمه وقتی کسی رو پیدا نمی کردم تا باهاش حرف بزنم با کیف مدرسه ایم حرف می زدم.. آروم حرف می زدم چون می دونستم اگه کسی منو تو اون حالت ببینه مطمئن می شه که دیوونم... وقتی که اون کیفم پاره شد شروع کردن با خودم و خدا حرف زدن... اون موقع ها هم با خودم و خدا حرف می زدم ولی نه زیاد... گاهی از سکوت کردنام توی جمع خسته می شم خیلی.. ولی می دونم کسی نیست که به حرفام گوش بده دوباره سکوت می کنم تا...
حالا بیشتر از هر موقع ای دوست دارم حرف بزنم.. حرفای غصه داری ندارم... حتی خیلیا شون از لحظات خوشی اند که داشتم. با این که دوست دارم برا یه نفر حرف بزنم ولی سکوت رو ترجیح می دم.. دلم می خوام تا آخر عمرم حرف نزنم...
-----------
اگه کارای دانشگام اینجا درست نشه ایرانو ترک می کنم به احتمال زیاد برا همیشه... دلایل خیلی زیادی دارم که حداقل خودم رو قانع می کنه... دلیل موندنم تا حالا درس خوندم بود که اگه جور نشه دلیلی نمی مونه بمونم...
فکر می کنم دنیای بزرگتری رو باید ببینم تا راهمو پیدا کنم، با اینکه حتی اگه دنیایم توی اتاق 6 متره جمع می شه بازم برام بزرگی می کنه...
-------------
این 13 روزی که می رفتم خارج از شهر تو اون باغ از بهترین لحظات تابستونم بود دلم برای همه آدمایی که تازه باهاشون اشنا شده بودم تنگ شده... از خیلی هاشون خیلی چیزا رو یاد گرفتم... با اینکه بیشترشون سن مادر بزرگمو داشتند دوستشون داشتم به اندازه مادر بزرگ ندیده ام... دلم برای بی بی و شوخی کردناش.. برای ضربه بیلی که عادل زد به کتفم... برای غرغر کردن صدر الدین.. حتی برای سکینه خانم که سنش از همه بیشتر بود تنگ شده... آدمای اونجا هم برای خودشون عالمی داشتند... وقتی که شروع می کردند به حرف زدن از خاطرات و سختی هایی که کشیدند تازه می فهمیدم چقدر خوشبختم و نازپروده!
دلم براشون تنگ شده... دیروز آخرین روزی بود که دیدمشون بدون خداحافظی ازشون جدا شدم...
اونجا که بودیم داشتند زعفران کشت می کردند! آخه کی باورش می شه که توی قم بشه زعفران کاشت؟ جای عجیبی بود.. خیلی... عشق تبدیل می شد به نفرت... نفرت تبدیل شد به عشق.. باور به ناباوری... ناباوری به باور و هزار تا چیز دیگه...
فعلا تا بعد...!!