تبليغاتX
شاید... جایی برای دل تنگی هایم
شاید... جایی برای دل تنگی هایم
اگر غم را چو آتش دود بودی, جهان تاریک بودی جاودانه
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
كنكور!
سلام
اين مدت بودم ولي حوصله جواب دادن به كامنت ها رو نداشتم. ببخشيد..( وقتي كنكوري مي شي ديگه مثل سابق وقت نداري كه به همه سر بزني.)
اصلا دوست ندارم برا كنكور درس بخونم. تا حالا هم هر چي خوندم برا يادگيري بوده نه كنكور. كنكور هدف خيلي كوچيكيه كه بخواي براش جون بكني. ولي فعلا بهانه درس خوندن ما شده.
من هميشه وقتي مي خواستم يه چيز كوچيك بخرم يكي دو روز طول مي كشيد. چون اينقدر مي گردم تا اون چيزي رو كه مي خوام پيدا كنم. بعدش هم كمتر شده كه پشيمون بشم. برا انتخاب رشته هم همين مشكلو داشتم(دارم؟). هر وقت كسي مي پرسيد مي خواي چي بخوني نمي دونستم چي بگم. بگذريم..
حالا دوست دارم عمران بخونم. عمران- سد سازي- راه سازي- شهر سازي- آباداني و توسعه روستاها( به اسمش نخنديد) اينا رشته هايي كه من دوست دارم در آينده اي نزديك( ان شاء الله) بخونم. البته مي دونم انتخاب اين گونه رشته ها يعني قيد خانواده رو زدند.( خوب مهم نيست چه خانواده اي مهمتر از جامعه اي كه بهت نياز داره.) انتخاب اين رشته ها يعني تا ماه ها زير آفتاب جون كندن و هزار تا مشكله ديگه اي كه براي يه مهندس زن وجود داره. نمي خوام بگيد كه تو زني، حساسي، گلي(d:) اِلي، بِلي و فلان و فلان و بهمان. خودم همه اين چيزا رو قبول كردم. پس جايي برا بحث نمي مونه( اصلا قبول مي شم؟ ان شاء الله)
فقط نمي دونم تراز اين رشته ها چنده؟ حتما بايد رتبه ام 3(!!!!)رقمي باشه تا بتونم تو دانشگاه هاي تهران قبول شم؟
بي خيال همه اين نگراني ها. من قبول مي شم. فكر مثبت!
توي كتابخونه كنار قفسه هاي كتاب يه جايي دور از نگاه ديگران رو يه كاغذ نوشته شده بود" نيروي فكر بزرگترين عامل موفقيت است" همون نيروي جذب خودمون. مثبت انديشي. منم كه اميدوار به آينده، پس حتما موفق مي شم.
فقط يادمان نرود كه:
گاهي فرصت ها آهسته مي آيند و در مي زنند.
گاهي فرصت ها آهسته مي آيند و در مي زنند.
گاهي فرصت ها آهسته مي آيند و در مي زنند.
گاهي فرصت ها آهسته مي آيند و در مي زنند.
گاهي فرصت ها آهسته مي آيند و در مي زنند.
...
امام علي(ع): از دست دادن فرصت ها غصه است.
---------
به اين سايت سري بزنيد . اطلاعاتي درباره رشته هاي دانشگاهي و دانشگاه هاي پذيرنده و موقعيت شغليشون داره.
www.ramzine.ir/rdefine.aspx
+ نوشته شده در 23:7 توسط رحیمه.
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
پیچی که خیلی دوستش دارم...
همیشه دلم می خواست تا آخر آن جاده بروم. جاده ای که هر وقت بهش می رسیدم دلم بدجور می گرفت. جاده ای که خیلی دوست داشتم آخرش را ببینم. ببینم چه چیزی دارد که مرا یاد خاطراتی خوب گذشته می اندازد خاطراتی که بدجور دلگیرم می کنند. خاطراتی گنگ مال یک روز ابری و بارانی توی یک جاده سر سبز....

کنکور دانشگاه آزاد باعث شد که تا آخر( آخر که نه) آن جاده بروم. نمی دانم چرا هر وقت به این جاده می رسم فکر می کنم الان است که باران بگیرد شاید به خاطره آن روز ابری و گرفته ی بارانی است.
یک پیچ... یک پیچ خیلی شبیه همان پیچی که توی آن جاده بود. یک پیچی که خیلی دوستش داشتم. یک پیچی که از یک کوه می گذشت بعد یه صحنه قشنگ از شهر می دیدی.
این پیچ هم خیلی شبیه همان پیچ بود با این تفاوت که پشتش به جای شهر بیابان بود. با این تفاوت که آسمانش ابری و بارانی نبود. آفتابی بود و سوزان. ولی باز هر چی جلوتر می رفتی فکر می کردی که الآن است که باران بگیرد. هر چه جلوتر می رفتی دلت بیشتر می گرفت.

همیشه دوست داشتم آخر آن جاده را ببینم. ببینم تا بفهمم چه دارد که بدجوری دلگیرم می کند. حالا فهمیده ام که وسط آن جاده یک پیچ است که خیلی دوستش دارم..........


[ خصوصی/ مهم نیست که بخوانیش]
امروز کنکور دانشگاه آزاد:
خیلی زور بود که ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شی که به کنکور برسی. کنکوری که هیچ( ؟؟) تاثیری برات نداشت. فقط به خاطر ۱۰ تومنی که برا ثبت نام داده بودم رفتم.
سر جلسه چشام از خستگی باز نمی شد. نور پروژکتورای ورزشگاه دانشگاه پردیسان و باد کولر چشامو خسته تر کرده بود.  به خاطر بی حوصلگیم داشتم با مدادم بازی می کردم که یکهو دیدم پاسخ نامه ام خط خطی شده.
از بچه های کلاس فقط ۳ نفر دیگه بودند. ۳ تا از بچه های دوران راهنمایی رو هم دیدم. خیلی از دیدنشون خوشحال شده بودم. دیدنشون به رفتن سر جلسه می ارزید!
۲۰ دقیقه از سوالای عمومی اضافه آوردم. حوصلم داشت سر می رفت. سوالای عمومی آسون بود. با اینکه هیچی نخونده بودم. فکر کنم عربی رو ۱۰۰ زده باشم. بقیه رو هم غیر از زبان بالای ۵۰ زدم.

از سوالای تخصصی هم فیزیکو خوب دادم. چون بقیه رو هم بلد نبودم ۲۰ دقیقه هم این جا اضافه آوردم.

امیدوارم کنکور سال بعد هم مثل کنکور آزمایشی امسال باشه. وقت کم نیارم! خیلی استرس دارم. تقریبا هر چند شب یه بار خواب کنکور ۸۸ رو می بینم! خواب که نه کابوس !

+ نوشته شده در 22:35 توسط رحیمه.
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
جا نمی شود!
خدایا خودت یادم دادی که به کسی اعتماد نکنم. خدایا خودت نشانم دادی دل بستن به دیگران یعنی چه. خدایا همه این ها را خودت به من فهماندی. خودت بودی که خواستی من به کس دیگری فکر نکنم. خدایا خودت بودی. خودت بودی. خودت بودی. خودت بودی که در گوش من خواندی این ها همه اش دروغ است. خواندی که فقط تو هستی... فقط من هستم.

خدایا چرا کسی حرف هایم را نمی فهمد؟
آمدی گفتی که فهمیدی. فهمیده بودی و می دانستی. آمدی دوباره بگویی که آرامم کنی. آمدی برای دل من. آمدی که باز حالیم کنی فقط من هستم...

ولی من که هنوز نفهمیدم. هنوز که درکت نکردم. می دانم که این گونه هم قبولم می کنی. می دانی و می دانم که نامردم. می دانم و می دانی که باز تنهایت می گذارم. می دانم و می دانی که باز دستم را می گیری و توی گوشم تکرار می کنی اشکالی ندارد. می دانم که مهربان تر از آنچه که بتوان فکرش را کرد هستی. می دانم همین که حالم خوب شد می روم.
خدایا همه این ها را می دانم ولی باز........
ولی باز می روم دنبال پوچی ها. می روم و به آن ها دل می بندم.
کاش که یک روز بشود از این همه دروغ دل کند.
کاش که دوباره بشود پاک شد.
کاش که اینقدر این آدم ها دروغ نگویند. و...( خودت که بهتر می دانی)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی که همه چیز و همه کس با من بیگانه اند. راستی که من با همه کس و همه چیز بیگانه ام. ولی نه... همه کس من توییی خدا.

+ نوشته شده در 20:32 توسط رحیمه.
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
مثل همیشه... آن روزها
کاش می شد بچه شد و بچگانه فکر کرد. کاش می شد سرت را مثل کبک زیر برف کنی و هیچ چیز نفهمی.

بچه تر که بودم. فکر می کردم همه آدم ها خوبند. فکر می کردم این من هستم که فقط دروغ می گوید. تنها کسی که خدا را اذیت می کند منم. می گفتم خدا تو که منو می بخشی. بقیه آدما هم که خوبند. پس چرا جهنم را درست کردی؟ وقتی کسی نیست که بره توش چرا درستش کردی... شاید جوابی که به خودم می دادم این بود که جهنم برای این درست شده که از ترسش خوب باشیم. و گناه نکنیم.( درست یادم نیست.)

کاش همان طور بچه می ماندم و بچگانه فکر می کردم. فکر می کردم که همه ی همه ی آدم ها خوبند و فقط من هستم که دروغ می گوید. دل دیگران را می شکند و...
نه. مثل این که از این "من" ها زیاد است. خیلی زیاد از تمام آدم هایی که فکر می کردم خوبند. آن قدر که دروغ گفتن٬ دل شکستن و تظاهر به...( به هر چیزی که فکرش را کنی) عادی شده. شاید همه بچگانه فکر می کنند که فقط خودشانند.. یک نفر که چیزی نیست. هست؟؟!!
آن وقت است که می شود یک جهنم بزرگ..........


شاید به این پست ربطی نداشته باشد. شاید.

کسی تفسیر فال بالا را می داند؟

 

+ نوشته شده در 12:39 توسط رحیمه.
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
بین این همه دروغ
.
.
.
در میان واژه ها گریستن

پیش چشم خویش منظری ز آتش و ز دود

بین آن همه دروغ ...

خواب دیدن و قصه گفتن است کار من...

خودم- و خودم که کارم این است گاهی فکر می کنم دلم خوش شده است به این همه دروغ...

+ نوشته شده در 17:31 توسط رحیمه.
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
2×1
۱-
بچه تر که بودم٬ دلم که تنگ می شد می رفتم پشت یخچال خانه مان٬ دعا می کردم... وقتی که فکر کردم بزرگ شدم و دنیایم مثل آدم بزرگ ها سیاه سفید شده٬ وقتی که فکر کردم دیگر پشت یخچال جای من نیست........ آرزوهایم یادم رفت. آرزوهایی بزرگ که توی دل کوچکم جا نمی شدند و به خاطرشان می رفتم پشت یخچال و گریه می کردم...

چه آرزوهایی که نداشتم و چه آرزوهایی که می کنم!!!!!!!!!!!!!!!! آن قدر کوچکند که توی دلم جا که می شوند٬ هیچ جای اضافی هم دارند. شاید دل من بزرگ شده که این آرزوها توی آن شناورند؟؟!!!

همیشه دلم برای کودکیم و آن روزهای رنگی تنگ می شود. نمی دانم این چندمین پستی است که در این باره نوشتم. ولی باز می نویسم که دلم تنگ شده. برای نشستن لب باغچه خانه و از آینده حرف زدن برای بابا یا خاک بازی ها توی کوچه و صورت چنگ کشیده ام.

بچه تر که بودم. مهربان تر بودم. شیطان تر و شیرین زبان تر.. آن قدر که همیشه از زیر تنبیه ها سر بلند بیرون می آمدم. خنده ام می گیرد از آن روزها.. کاش می شد یکبار٬ نه توی بیداری که توی خواب بر می گشتم به آن روزها.. دلم تنگ است!


۲-
توی مطب میزی را می بینم با چهار پایه کج و ما وج. هیچ کدامشان در راستای دیگری نیست. می فهمم که روی پای کج هم می شود ایستاد!
خودم را تصور می کنم با پاهای کج. با دو پا که نمی شود. دو پای دیگر هم قرض می گیرم. تصورش خنده دار است. یک انسان چهار پا با پاهایی کج!
.....یعنی می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می شود طور دیگری ببینیم؟ این جور آدم ها واقعا وجود دارند.. تصورش خنده دار نیست!

+ نوشته شده در 19:50 توسط رحیمه.
سه شنبه ششم فروردین 1387
عنوانش مهم نیست
یاد گذشته ها را کرده بودم یا گذشته ها یاد مرا. که بی اختیار یا با اختیار رفتم سراغ نوشته ها و عکس های گذشته. نوشته هایی که باورم نمی شد آن ها را من نوشتم. نوشته هایی که دیگر نمی توانم بنویسمشان....... عکس هایم را دیدم یا عکس هایم مرا دیدند. دیگر از آن صورت کودکانه و معصوم خبری نبود. خیلی فرق کرده ام. اخلاقم٬ رفتارم و حتی ظاهرم....

رفتم سراغ پست های قدیمی وبلاگم. خواندمشان...... باور کردم که واقعا نوشتن را یادم رفته است. دیگر حتی نمی توانم مثل قبل بنویسم. خوب یا بد.. فرقی نمی کند. کاش فراموش نمی کردم و ای کاش فراموش نمی شدم....

این ها را نوشتم که بگویم هستم.. و می نویسم. شاید مثل قبل نه ولی می نویسم.....

- قالب وبلاگ هم که می بینید. دوباره ساختمش..

+ نوشته شده در 23:55 توسط رحیمه.
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
نه نوشته ها را پاک کردم و نه چیزی را حذف.

شاید دوباره نوشتم........

+ نوشته شده در 9:29 توسط رحیمه.
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
گر چه دیری است خموشم نرود نغمه ز یادم
نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بخوانم؟       من که منفور زمانم چه بخوانم چه نخوانم

دو ماهی می شود که ننوشته ام. نوشتن را هم یادم رفته. این که چگونه شروع کنم و از چه بنویسم. این که چگونه بنویسم چرا ما انسان ها این طور هستیم. چرا یادمان می رود که دوست داشته باشیم آن هایی را که روزی دوستش داشتیم. شاید سرمان شلوغ شده باشد٬ شاید هم قلبمان. آن قدر شلوغ که خیلی ها در آن گم شدند.

نمی دانم چرا این روزهای آخر سال همیشه دلم می گیرد. نمی دانم یا می دانم؟ شاید هم دلتنگی ام از جای دیگر باشد. از حرف هایی که ماند و ماند و ماند ته دلم. و بوی گندش سرم را می پیچاند. حرف هایی که چقدر دلم می خواست بزنم. نمی دانم که چرا هر وقت می خواستم زبان باز کنم....... بی خیالش...

انگار یک چیزی را گم کردم. انگار دارم یک چیزی را از دست می دهم. زودتر زودتر.. دلم می خواهد زودتر گمشده ام را پیدا کنم. و زودتر آن چیز را از دست دهم.
نمی دانم چه می گویم خدایا...
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز

این روزها دلم فقط می خواهد تنها باشم. انگار من حق تنهایی را هم ندارم. می خواهم تنها باشم. شاید خودم را پیدا کردم. شاید جواب سوال هایی که این روزها توی سرم هستند و هی لگد می زنند را پیدا کنم. جواب این را که چرا من همیشه باید با دیگران فرق داشته باشم؟ چرا همیشه برخورد دیگران با من فرق دارد؟ فقط می خواهم تنها باشم.. دلم می خواهد حرف بزنم. حرف بزنم . حرف بزنم. با خودم... با خودم . و هی شعر بگویم:
شاید از یاد ها رفته باشم
یادها و خاطراتی مزخرف
یادهایی که در آن
گم شدست انسانی مشوش
آری از یادها رفته ام من
کین چنین از آدم ها فراری
.
.
.

انگار کودک ذهنم دارد متولد می شود. و دارد مدام لگد می زند.
می زند هی لگد تا بگویم
آن چه را کین چنین کرده پیرم

من نخواهم نخواهم نخواهم.........
بی خیال این شعر بازی ها. من دلم باران می خواهد. آسمان می خواهد. آسمانی که خیلی وقت است ندیدمش.........
و در آخر: ما اگر هستیم/ بی گمان مستیم

دعا کن برایم.....

+ نوشته شده در 17:49 توسط رحیمه.
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
من از مدار روزگار مانده ام.....
دردهای دیر مانده در لفاف مبهم سکوت
در سرت قصیده های سوگبار خوانده اند
با نمایش کریه چهره های خویش
رنگ هستی تو را پرانده اند
آه
تو چقدر با تمام سادگی غریب مانده ای
هیچ کس به زیرکی رشته های رنج
در رگان پیکر تو پی نمی برد
هیچ کس عنایتی به دقتی بزرگ
در نگاه مبهمت نمی کند
هیچ کس به هیچ کس
ترانه  شب تو را دوباره بازگو نمی کند
و  خاک حتی
پیوند دیر سال تو را با خود انکار کرده است
چنان که حرف های کودکانه ات نگفته ماند
چنان که دفتر سرودهای سرخوشانه دل تو را
کسی نخواند
هنوز خفته در غبار مانده ای
کسی سیاه پرده را
از استوای خانه ات نمی درد
کسی لبان بسته تو را
به مهمانی شگفتن نگفته ها نمی برد
به آسمان سفر مکن
و در غم قشنگ هجر یک ستاره از مدار خویش
بی خودانه چشم تر مکن
که نیز ناز دخترانه تو را
کسی به یک نگاه جستجو گر و عمیق نمی خرد

تو از مدار روزگار مانده ای

-------------------------------------

- چه زیبا با من خواندی نادیا!
- حال و روز من بد است/ خسته ام از این زمین/ از پرنده ها بپرس/
یا خودت بیا ببین
- من اما خوب می دانم که آدم٬ سنگ٬ آهن/ دست در بازوی هم تا انتهای
جاده های درد/ همراهند
- برو بگذار٬ گوش مغز من یک دم بیارامد...
- همه اش شعر شد... شاید که... کاش می آمدی و می گفتی...
من که می دانم... تو هم می دانی که با تو ام.

- این شعر متعلق به نادیا انجمن است...

+ نوشته شده در 17:58 توسط رحیمه.
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
حالت خراب است. میدانم!
مطمئن شدم که نگاهم دروغ نمی گوید. یعنی اصلا نگاه نمی کنم. یعنی این که دلم نمی لرزد.
آخ... نه.. آه که زیباتر است را می گویم. آه از دست کسانی که... چرا می ترسند؟

چرا نمی آید(یند) جلو؟ چرا به من که می رسد(ند) این طوری می کند(نند). مرا می خواهد(ند) مثل خودش(ان) کنند یا خودش(ان) را مثل من؟؟؟

چرا فقط من این گونه ام؟ این را مطمئنم که صورتم هم شبیه لولو نیست که
بترسد(ند).

اصلا به درک................
همان بهتر نمی آید(ند)

اصلا من چرا این طوری شده ام. مثل یک عقده ای!!!!!!!!!!!!!!!!
نخٌیر فکر نکن که عقده دارم فقط می خواهم بدانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا دروغ می گوید(ند)؟ چرا باید من را قربانی کند(نند)؟؟؟
-----------------------
- توهم نزن! حالم خوب است. این تو( شما) هستی(د) که حالت(ان) خراب است.
- خسته ام نه از خودم.. از تو( شما)
- به خدا درد دل فکر نکنی شکایته... به خدا حکایته به خدا حکایته!

+ نوشته شده در 0:8 توسط رحیمه.
شنبه هفدهم آذر 1386
!
دلم لرزید. دلم یکباره لرزید.

دلم لرزید. دلم یکباره لرزید. دلم می لرزد. دلم لرزید...

آیا نگاهم دروغ است؟

+ نوشته شده در 22:48 توسط رحیمه.
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
این چه رسمی است؟؟
این چه رسمی است دیگر؟
آن کس را که می خواهم کنارم باشد نیست وقتی هم که او می آید من نیستم! نه من هستم و نه او! خسته ام. آن قدر که در تن ماسیده است. آن قدر که در حال پوسیدن هستم. آن قدر که همه چیز را فراموش کرده ام!

۰۰۰۰۰۰
می گویم که فقط نگاه می کنم. نگاه که نه خیره می شوم. ولی دلم که نمی لرزد! این چه رسمی است دیگر که نگاه هایم هم دروغین است؟؟!!

 

+ نوشته شده در 22:9 توسط رحیمه.
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
دلم خون است از این می نویسم
گفتم که فردا جمعه است.* تعطیل است و وای تا لنگ ظهر خوابم. گفتم که شب یانگوم دارد و معلوم نیست که ادامه اش چه می شود..
جمعه های من شده اند مال یانگوم و خستگی های آخر هفته. یادم نمی آید در این چند ماه اخیر طلوع جمعه ای دیده باشم و یا دعای عهدی خوانده باشم. یادم نمی آید که دیگر دلم عصرهای جمعه بگیرد. و دعای سمات خوانده باشم. هیچ کدام این ها را یادم نمی آید. خنده دار است. جمعه ها را انتظار می کشم فقط برای این که بتوانم یانگوم ببینم یا تا ساعت ؟؟:؟؟ بخوابم. بعد نام خود را می گذارم... منتظر.

هی با خود می گفتم" تا خدا فاصله ای نیست از این جا که منم...
حال می گویم تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم. تا جنون... مغرور شدم و با سر رفتم توی چاه. خندیدم گفتم محراب است. گفتم محراب را پایین تر می سازنند. گفتم آن جا به خدا نزدیک ترم. ولی نه... به جنون رسیده بودم.. در قعر جهنم می رقصیدم. بی آن که گریه کنم. انگار که مستم کرده باشند. دیوانه وار رقص جنون می کردم.

این چندمین عهدی است که شکستم؟ خرم که از پل گذشت بی خیالت شدم.بعد من می گویم.....

.......................................
-* فکر کن فردا جمعه است.
- همه چیز قاتی پاتی شد.
- خسته ام از آرزوها٬ آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی٬ بال های استعاری

+ نوشته شده در 19:16 توسط رحیمه.
دوشنبه دوم مهر 1386
نگاه نکن!
من دلم یک آبنبات چوبی می خواهد. یک آب نبات چوبی قرمز که دهانم را شیرین کند. من دلم بستنی می خواهد. یک بستنی سرد و یخ! آن قدر سرد باشد که ته دلم را بی حس کند. آن وقت شاید راحت تر شوم. بعد می گویم نه. می خواهم حس داشته باشم. می خواهم بین آدم ها زنده باشم. می خواهم مثل آن ها درد بکشم. گاهی بیشتر از آن ها...

شده ام یک کلاس اولی که هی می خواهد گریه کند. هی گریه کند... هی گریه کنم. ( نه برای خودم).. مثل یک کلاس اولی می خواهم گریه کنم..( این دو روز٬ مدرسه افتضاح تر از آن چیزی بود که فکر می کردم...)

---------------------..............--------------------..............-------------------

کوچه پر بود از بچه دبستانی هایی که با هم به مدرسه می رفتند. رنگین بودند... دلم می سوخت... دلم برای دخترک می سوخت... برای خودم می سوخت... . هنوز همان کیف پاره پاره اش روی دوشش بود. کیف سیاهی که از چند جا کوک سفید خورده بود اما باز پاره بود...  جوراب بنفشش از بین سوراخ های کفش قهوه ای اش معلوم بود... خودم دیدم که هنوز همان مداد سیاه پارسال را نگه داشته بود. مداد قرمز نداشت ... رویش نمی شد که به مادر بگوید...

حالم از سال تحصیلی جدید٬ نه از کلمه جدید بدم می آید. همه فقط ظاهرشان نو می شود. نو تر از نو! نو تر از نو! حالم از جدید به هم می خورد. حالم از عید نوروز به هم می خورد... حالم از این روزها به هم می خورد...

ولی تو که کاری نمی توانی بکنی. فقط نگاه کن. اینان را نگاه کن. کودکانی را ببین که روی کیف آبی و قرمز مستطیلی شان عکس کلاه قرمزی دارد... نگاه کن که یک قمقمه کوچک در جیب چپش است. ببین که دخترک مانتوی خواهرش( شاید هم مادرش) را پوشیده است....
اینان را نگاه کن! نه آن که سالی ۴ کفش می خرد و هیچ کدامشان را نمی پوشد. اگر خوشش نیامد می دهد به یک بیچاره و به قول خودش خیرات کرده است!
چشم هایت از اینان برگردان که نو پوشیدند! نو بودند... نو تر شدند... بعد هی شعار می دهند که.... نگاهشان نکن!

----------------------------------

می خواهم گریه کنم. از این روزها حالم به هم می خورد. می خواهم گریه کنم... برای دخترک برای آن پسری که انگار مدرسه نمی رفت... و گدایی می کرد..

حالم از این روزها به هم می خورد....... دلم یک آب نبات چوبی می خواهد که این تلخی را ببرد... و دهانم و دلم را شیرین کند...

از این که این کلمات را نوشتم متاسفم... دلم خیلی پر بود و هست از این آدمهایی که هی...

+ نوشته شده در 16:3 توسط رحیمه.
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
بغضی شیرین
فاذا نفخ فی الصور فلا انساب بینهم یومئذ و لا یتسائلون

و هنگامی در صور دمیده شود هیچ یک از پیوندهای خانوادگی میان آن ها در آن روز نخواهد بود و از یکدگیر تقاضای کمک نمی کنند. چون کاری از کسی ساخته نیست.  (۱۰۱ مومنون)*

چون کاری از کسی ساخته نیست... چون کاری از من ساخته نیست.. جز این که نگاه کنم و بیینم برایم چه تصمیمی می گیری... دعا هم نکردم.. نه این که نکرده باشم. کردم ولی نه مثل گذشته. گفتم هر چه مصلحت است همان شود. اگر قرار شد بمانم خودت همه چیز را جور کن. اگر هم که نه خودت کمکم کن.

گریه کردم. یعنی خندیدم. نمی دانم چرا این خنده موقعی می آید که بغض دارم. شاید برای این که نترکد. جلوی دیگران نترکد. خودم امضا کردم و دیگران فقط نگاه... خندیدم.. ولی تلخ بود. خیلی تلخ... همین که پایم را بیرون گذاشتم بغضم ترکید.

حالا می فهمم چرا روزهای ابری... تازه خاطرات برایم زنده شدند. هر وقت چشمم به کوه می افتد اشکم در می آید. از آسمان دلم می گیرد... می دانم همه این ها برای این است که بگویی که خیلی ضعیفم... خیلی.و من باور کردم...
همه مهربان شدند.. از نگاه های مادر گرفته تا دل سوزی های زن همسایه.. و چقدر حالم به هم می خورد از این حس.
می توانستم باشم. اگر؟؟؟؟؟ نمی دانم حکمت چیست. آخر این چه مصلحتی است؟ پس چرا حالا که پرونده ام دستم است کاری نمی کنی؟ کجا باید بروم؟
زمین خیس است. سرم پایین و صورتم ناپیدا... ضعفم را که می بینم گریه ام را بند می آورم. بند می آورم.. می شود یک بغض تلخ ته گلویم که هی آب می خورم تا پایین رود. یک بغض که شب ها می ترکد و بالشتم را خیس می کند. می دانم همه این ها از ضعــــــــف درونم است. آنقدر که آمدم این جا...

تمام روز خودم را مشغول می کنم. همه چیز آزارم می دهد. سرم درد می گیرد و بغضم می ترکد. به چیزی فکر می کنم. خودم گول زده ام. گول می زنم. همه چیز آزارم می دهد. خودم را مشغول می کنم. سرم درد می گیرد. خوابم نمی برد.. ذهنم را مشغول می کنم. هی آب می خورم. قرص هایم را دور انداخته ام. همه چیز آزارم می دهد. دستانم می لرزند. ذهنم را مشغول می کنم. سرم درد می کند. همه چیز آزارم می دهد. هی فکر نمی کنم. ذهنم را مشغول می کنم. ولـــــــى تا کی؟

نمی دانم آخرش چه می شود. باز هم می گویم هر چه مصلحت بود همان شود.... همه کارها را سپردم دست خودت.

بغض های من همه تلخند که آخرش به شیرینی می زند!

----------------------------

- خدايا! اگر با من باشي،... چه كسي مي تواند عليه من باشد؟ اگر من با تو باشم،... چگونه ممكن است كه دشوارها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟

- دعایم کن... سخت محتاجم.

-* استخاره کرده بود که این شد..

+ نوشته شده در 20:26 توسط رحیمه.
دوشنبه پنجم شهریور 1386
و من فهمیدم که چقدر تنهاییم!
به عکست نگاه می کنم. زل زدی در چشمانم. زل می زنم در چشمانت...

یاد آن وقت ها می افتم. یاد آن روزهای خوب و دوست داشتنی. یاد آن روزهایی که دیگر ندارمش... یاد عروسکمان می افتم. همان عروسکی که با هم ساختیمش. لباسش آبی بود و چشمانش سیاه. همان عروسک که زهرا و طاهره به او خندیدند. و من چقدر دوستش داشتم.

سرم بالا می کنم. نگاهت می کنم. نگاهم می کنی!

ساعت ۷ شب! چند سال پیش٬ وقتی ۷ ساله بودم... ساعت ۷ شب٬ می آمدی خانه. صدای باز شدن در را که می شنیدم خودم را به خواب می زدم٬ آن وقت تو می آمدی و قلقلکم می دادی و به خیال خودم از خواب بیدارم می کردی. و چقدر می خندیدیم و بازی می کردیم. گاهی هم که جلوی خنده ام را می گرفتم و بیشتر می خوابیدم تو بغلم می کردی آن وقت بود که در میان دستانت موهایم می رقصید!

هنوز هم داری من را نگاه می کنی! زل زدی در چشمانم!

هر کس می بینتم می گوید چقدر شبیه تو هستم! چهرمان٬ اخلاقمان٬ لجبازیمان٬ دردهایمان و بیماریمان... و حتی تنهاییمان!
چقدر تنها بودی! چقدر تنهایم! و من آن روزها می فهمیدم که چقدر تنها بودی! آن وقت که روی تخت بیمارستان افتاده بودی و هیچ کس به ملاقاتت نیامد٬ می فهمیدم چقدر تنهایی! مدام با خودم تکرار می کردم که چرا بزرگ نیستم. اگر بزرگ بودم می آمدم تهران تا تنها نباشی... دلم می خواست سرت رو روی دامنم بگذارم تا شاید دردش کمتر شود. آخر همه دکترها گفته بودند که باید سرت عمل شود. و من چقدر می ترسیدم. آن روزها هر روز برایت نامه می نوشتم. دلم برایت تنگ شده بود. عمو هم شده بود قاصد بین من و تو. نامه ام را به تو می رساند و تو هم با تمام دقت جوابشان می دادی! یادت هست روی نامه می نوشتم" پدر عزیزم٬ بابا جون لطفا این نامه را بخوان!" و تو هم می خواندیش! چقدر تنها بودی! چقدر تنهایم! کجا بودی آن لحظه که روی تخت افتاده بودم. نبودی که برایم نامه بنویسی. بنویسی" دختر عزیزم این نامه را بخوان" و من بودم و یک پیرزن که یک تخت آن ور تر... خوابیده بود و هیچ نمی گفت. و برای هزارمین بار فهمیدم که چقدر تنهایم!
و چقدر منتظر ماندم تا بیایی و سرم را در آغوشت بگیری. و بگویی" بخواب دخترم خوب می شوی!"

نگاهت می کنم. زل زدی در چشمانم! چرا این گونه نگاهم می کنی؟ دختر خوبی نبودم؟ آخر چه می خواهی از من؟ چرا این گونه زل زدی؟ چرا نگاهت را بر نمی گردانی؟ می خواهی بغضم را بترکانی؟

بیشتر نگاهت می کنم. آرام تر می شوم. دست روی قاب عکست می کشم. ماه هاست که کسی نوازشت نکرده! خاک گرفته است درست مثل این دل من.

چقدر دنبال عروسکم گشتم. پیدایش نکردم. کار خودت بود٬ نه؟ آخر کجا گذاشتی که نمی توانم پیدایش کنم؟ دنبال عروسکم هستم. یادت رفته که تا نیمه شب نشستیم و با هم درستش کردیم؟ همانی را می گویم که پاهایش چوبی بود و موهایش چند تار نخ. یک لباس آبی هم برایش دوخته بودیم. چشمانش را هم تو رنگ زدی؟ یادت رفته است؟ کجا قایمش کردی؟

هنوز هم که داری من را نگاه می کنی! چقدر دلم برایت تنگ شده... نگاهت می کنم بیشتر از تو...

این روزها دلم هوایی شده. دیوانه شدم. کمی هم خُل! منتظرم که بیایی و در را باز کنی٬ آن وقت من خودم را به خواب بزنم. تو مرا میان دست هایت بلند کنی. چرخی بزنی تا موهایم در هوا برقصند.

به عکست نگاهت می کنم! زل زدی در چشمانم. زل می زنم در چشمانت.... چقدر....

 

 

+ نوشته شده در 21:48 توسط رحیمه.
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
تو می دانی
که نام دیگر فریاد
خاموشی است
و من از لحظه ای که
وجود درد را
با تار و پودم لمس کردم
خموشی را طریق بهتر اظهار درد خویش
فهمیدم!

 

خموش می شوم!

لال می شوم... لال می شوم!

کامنتاتونو تو پست پایین بگذارین!

+ نوشته شده در 22:4 توسط رحیمه.